تبليغاتX
سرزمین آرزوها
 

و سلام بر تو ای نوری که ، چشمهایمان را از دیدنت محروم کرده ایم

و خود می دانیم چگونه ...

     نوشته شده به خط بیابانی تشنه باران  | 
 

یاد از آن روزی که ما هم سایه بر سر داشتیم

همچو طفلان دگر؛ در خانه مادر داشتیم

 

جدّ ما پیغمبر از ما چهره پنهان کرد و باز

یادگاری همچو زهرا از پیمبر داشتیم

 

مادر مظلومه ی ما نیز رفت از دست ما

مرگ او را کی به این تعجیل باور داشتیم؟!

 

اندر آن روزی که آتش بر سرای ما زدند

ما در آنجا؛ حال مرغ سوخته پر داشتیم!

 

آمد و رفت از جهان محسن در آن غوغا؛ دریغ!

آرزوی دیدن روی برادر داشتیم

 

روزهای آخر عمرش ز ما رو میگرفت!

چون علی؛ ما هم از این غم دل پر اخگر داشتیم!

 

در شب دفنش به ما معلوم شد این طُرفه راز

تا ز روی نیلگونش بوسه ای برداشتیم!

 

از کفن دستش بر آمد؛ جسم ما در بر گرفت

جسم او را همچو جان؛ ما نیز در برداشتیم

 

از فراق روی مادر؛ با پدر هر روز و شب

دو برادر بزم ماتم با دو خواهر داشتیم!

 

با فغان گويد «مؤيد» آنچه را «ميثم» بگفت:

(( ای خوش آن روزی که ما در خانه؛ مادر داشتیم ))

 

السلام علیک ایتها صدیقه الشهیده

ایام سوگواری بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا(س)

بر همه شیعیان تسلیت باد.

     نوشته شده به خط بیابانی تشنه باران  | 

و بهار می‌آيد؛
با همه زیبایی و طراوتش.

و بهار می‌آید؛
برای آنکه به خورشید بیاموزد، هنر تابیدن را.

و بهار می‌آید؛
برای رویاندن دانه‌های نهفته در دل سیاه و سرد خاک.

و بهار می‌آید؛
برای آنکه شکوفه‌های درختان و گلهایی را بشکفاند، برای ثمر بخشیدنشان در آینده‌ای نچندان دور.

و بهار می‌آید؛
برای جاری کردن چشمه‌سارهای زلال آب، از دل کوههای سخت و تپه های سنگی.

و بهار می‌آید؛
برای به هدیه آوردن رایحه‌های بهشتی.

و بهار می آید؛
برای آنکه در گوش پرستو، از دوری زمستان بگوید و زمزمه کند شروعی نو، برای ساختن لانه‌ای جدید.

و بهار می‌آید؛
برای شستن سیاهی‌های نشسته بر در ودیوار شهرمان.

و بهار می‌آید؛
برای طراوت و جان بخشیدن...

و تو ای بهار جانان بیا...
بیا برای آنکه زندگی و طراوت می‌بخشی به دلهای مرده‌مان.

و تو ای بهار جانان؛
بیا که خورشید تابنده‌ای بر ظلمت انسان.

و تو ای بهار جانان؛
بیا که برویانی بذر معرفت را در شوره‌زار دلمان.

و تو ای بهار جانان؛
بیا تا بشکفانی حقیقت آیین محمدی را برای آسمانی شدن.

و تو ای بهار جانان؛
بیا تا جاری کنی، چشمه زلال معرفت و درک بندگی معبود را در بیابان خشک جهل.

و تو ای بهار جانان؛
بیا تا همگی استشمام کنیم رایحه‌ سیبی را که سحرگاهان، زائران خاص اباعبدالله در بارگاه ملکوتیش استشمام می‌کنند.

و تو ای بهار جانان؛
بیا تا به ما بیاموزی، چگونه آباد کنیم ویرانه دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم و آخرتی که ره توشه‌ای برایش نیندوخته‌ایم.

و تو ای بهار جانان؛
بیا تا شستشو دهی زنگار و سیاهی‌های قلب و روحمان را.

و تو ای بهار جانان؛
بیا که منتظرانت تو را می‌جویند و در حسرت نگاهت می‌سوزند.

و تو ای بهار جانان، یوسف زهرا(س)، بیا که روز نوی ما، با قدوم تو آغاز می‌شود.

السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج).

     نوشته شده به خط بیابانی تشنه باران  | 

تا کی سکوت و خلوت این کوچه های سرد
بر چشم های پنجره تحمیل می شود
آیا دوباره مثل همان سال های پیش
امسال هم بدون تو تحویل می شود؟

"هوالواقف علی السرائر والضمائر"

در کوچه پس کوچه های گذر زمان

و در روزهایی که صدای پای بهار گوش زمینیان را کر کرده

مسافر دلتنگی مثل همیشه مهمان قلبم است

در لابه لای نو شدن ها و جوانه زدن ها

حقیقتی ،بهاری شدن مرا به بازی گرفته است...وآن اینکه :

امسال هم در هفت سین قلبم ، جای سیمای تو خالیست!

 

عید است ولی بدون او غم داریم
عاشق شده ایم و عشق را کم داریم
ای کاش که این عید ظهورش برسد
این گونه هزار عید باهم داریم
انشالله که امسال محیای ظهور منجی عالم باشیم.


     نوشته شده به خط بیابانی تشنه باران  | 

دارد بهار می‌شود اما تو نیستی
این‌جا کنار قلّه، خیالِ تو با من است

سرما، فقط صدایِ تو را یخ نبسته است
این خلوت از صدایِ خیالِ تو روشن است

***

این صبحِ جمعه، باز چه می‌دانم از کجا
نبضِ مرا گرفت و به کوه و کمر کشاند

تب کرده بودم از مرضِ روزمرگی
تب داشتم، به گردنه‌ای داغ‌تر کشاند

***

پاشویه کرد روح مرا در خیال تو
یعنی درخت را به گلوگاهِ ارّه برد

جوشاند خون داغ مرا در رگِ عطش
یعنی پلنگ را به سراشیبِ درّه برد

***

حالا پلنگ را نفَسِ قلّه می‌کِشد
تا هر کجا که بویِ تَنِ ماه می‌دهد

تا هر کجا که جاذبه‌ای هست در زمان
تا هر کجا که ثقلِ زمین، راه می‌دهد

***

این‌جا کنار قلّه تو را یاد می‌کنم
سرشار از آسمانم و لبریز از زمین

تنها اشاره‌ای بکن ای ماه چارده!
دل می‌کنم چو سنگ قلاویز از زمین

***

مثل همیشه، سنگ‌شدن اتّهام من
مثل همیشه، آینه بودن گناه توست

ترکیبی از ترانه و تب در صدای من
معجونی از غم و عظمت در نگاه توست

***

قلبِ تو قلّه‌ای‌ست که فتحش نکرده‌ام
انگار، چاره غیرِ صعودِ بهاره نیست

می‌گفت هم‌نوردِ جنون‌حیرتِ دلم:
«ذلت‌کش هزار خیالیم و چاره نیست»*

***

دارد بهار می‌شود اما تو نیستی
یعنی چه فایده که زمین گرم‌تر شود

گیرم که کوه، سخت نگیرد از این به بعد 
گیرم که صخره با من از این نرم‌تر شود

***

تردیدِ من، گلوله‌ی برفی‌‌‌‌ست، ماهِ من!
بگذار آفتاب، شبانی کند مرا

دارد بهار می‌شود و خانه، شیشه‌ای‌ست
بگذار کوه، خانه‌تکانی کند مرا

***

کم‌کم غرورِ برف، مرا آب می‌کند
دارم کنارِ قله نمک‌گیر می‌شوم

یعنی که دست‌های تو را دوره می‌کنم
یعنی که بی‌گذشتِ زمان، پیر می‌شوم

***

این قلّه، نردبان قشنگی‌ست تا تو را
از پشتِ بامِ بهت و تحیر رصد کنم

و مثل نوحِ کوچکی از دست روزگار
دستِ تو را بگیرم و از گریه رد کنم

***

کم‌کم درخت‌ها همه بیدار می‌شوند
مثل نسیم در دلم ای گل، طلوع کن!

انگشت‌های گم‌شده‌ات را محک بزن!
از «صفر سی‌صد و چهل و یک» شروع کن...

     نوشته شده به خط بیابانی تشنه باران  | 

روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد پادشاه می برند تا مجازاتش را تعیین کند . پادشاه برایش حکم مرگ صادر می کند اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم . ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند . عده ای به ملا می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟ ملانصرالدین می فرماید : انشاءالله در این سه سال یا شاه می میرد یا خرم!

نکته :

در یک جامعهء عقب مانده ؛
همه مشکلات با مرگ حل میشوند

     نوشته شده به خط بیابانی تشنه باران  | 

بوی مهربانی می آید ...

کجا ایستاده ای ای عزیز فاطمه ...

در مسیر باد ....

دوستت دارم رازیست

که در مسیر حنجره ام دق میکند

وقتی که نیستی ...

بیا ...

     نوشته شده به خط بیابانی تشنه باران  | 

چه مژده ای زیباتر از آمدن بهار در پی یک زمستان تار و طولانی؟!
چه بشارتی شیرین تر از بشارت خورشید در پی یک شب سرد و تاریک؟!
چه پیامی نیک تر از پیام زلال آب برای لبانی تشنه و خشکیده؟!
چه نوایی برتر از بشارت «جاء الحق» و «زهق الباطل»؟!
قسم به شب پوشیده! که روز خواهد درخشید و بهاری ترین روز هستی ،
بر صحیفه‏ی شب تار و طولانی،مُهر پایان خواهد زد .

آمد آن روز پدر   گل لبخند به لب  گفت آمد خورشید 

خشک شد چشمه شب  کودک و پیر آن روز همگی خندیدند 

در هوای بهمن  لاله ها رقصیدند  دور شد ابر سیاه  

خوب و خوش روزی بود  روز نابودی شب روز پیروزی بود.

     نوشته شده به خط بیابانی تشنه باران  | 

تو بيا تا ز پرتو رويت ، شب تاريك سحر گردد ، ورنه اي مِهرِ تابان ، بي تو هر لحظه تيره تر گردد .

 من در اين غار خسته و دلتنگ ، انتظار تو را ستاره كنم ، در اين شب تار وحشت زا ، لحظه هاي تو را شماره كنم .
 اگر بيايي ستاره هاي سحر ، در نگاه تو رنگ مي بازند . گر بيايي كبوتران اميد ، لانه ها را دوباره مي سازند .
دنيايي كه درآن زندگي مي كنيم دردآلود و دردزاست ، سراسر درد و اندوه است و آينده اي كه در برابر ديدگانمان ترسيم مي شود : تاريك ، ابهام آميز و يأس آور است .
**************
انسانها مي آيند و مي روند و التهاب سوزان اين : « فرداي بهتر » را با خود به گور مي برند ، لكن روزي ديگر ، انساني ديگر ، اين اميد بي پايان را از نو آغاز مي كند .

امروز ۱۱۷۳ساله شد امامت او و ماموميت ما


امروز ۱۱۷۳ساله شد انتظار او و غفلت ما


امروز ۱۱۷۳ساله شد تابش او ونگاه خواب آلوده ما


امروز ۱۱۷۳ساله مي شود دعاهاي او براي فرجش و بازيگوشي هاي ما


امروز ۱۱۷۳ساله مي شود در بيابان بيغوله كردن هاي او و آسودگي هاي ما در آپارتمان ها

امروز ۱۱۷۳ساله مي شود عيد گرفتن ها و او را از ياد بردن هاي ما


امروز ۱۱۷۳ساله مي شود گريه هاي او بر كرده هاي شيعياني چون ما و شاديهاي ما خالي از حضور او


امروز ۱۱۷۳سال است كه او انتظار حسينيون و فاطميوني را مي كشد تا منتقم مادرش باشد و ما چنان محصور ويترين هاي رنگارنگ فروشگاه ها شده ايم كه گويي غايتي جز اين برايمان متصور نيست.


امروز ۱۱۷۳ساله مي شود تابش خورشيد گونه كه نه ،بي گونه او ،و ما چشمانمان را آنقدر ريز كرده ايم كه نوري بالاتر از سو سوي جعبه هاي جادو! بدان راه نيابد .


امروز ۱۱۷۳سال است كه نداي خوش او در آسمان طنين انداخته و تنها وزوزهاي گوشخراش دلال ها از فيلتر هاي گوش هايمان مي گذرد.


۱۱۷۳سال است كه ما قصد كرده ايم به وظيفه مان در برابر اماممان عمل كنيم


خيلي بيشتر از ۱۱۷۳سال است كه ازفرموده محمد(صلي الله عليه و آله) در باره سلمان و قومش به خود باليده ايم


اما ۱۱۷۳سال است كه همچنان منتظر است تا از اين جماعت 313 تن يارش شوند .


اللهم صل علي محمد وآل محمد و عجل فرجهم



     نوشته شده به خط بیابانی تشنه باران  | 
spacer
spacer


رفتن به بالای صفحه

استفاده از مطالب اين وبلاگ در جهت نشر ارزشهاي ديني و اسلامي به ويژه ارزشهاي شيعي حتي بدون درج منبع كاملا شرعي و مجاز مي باشد

E.Mail : katibeye.zakhm@gmail.com