
افسوس که تا پلک زدیم، دیدیم گذشت ماه مهمانی و رفت ایام مهربانی.
افسوس که دست مان نرسیده به جام های شراب حوریان زیبا رویت، و ماندیم در حسرت یک جرعه مستی.
افسوس که گذشت، شب های قدر و گریه های بسیار و نیایش های پربار و نگاه های سرشار.
افسوس و صد افسوس که از دست دادیم چون هر سال
” افسوس که در گردابی گرفتار شدیم که به نظرمان بهشتی زیبا بود ... “
این ماه را کاش می شد بار دیگر به گذشته بر می گشتیم و از فرصت سوزی های بی شرمانه مان دست بر می داشتیم.
افسوس که قدر فرصت ها را ندانستیم و بندگی را از یاد بردیم و در راه سرکشی دویدیم و به پشت سر خویش نظر نیفکندیم و لحظه ای خود را به اندیشیدن دعوت نکردیم و گستاخانه
” افسوس که قدر فرصت ها را ندانستیم و بندگی را از یاد بردیم و در راه سرکشی دویدیم ... “
بر اندیشه مان پای فشردیم و از شیطان پیروی کردیم و جهل مان را نادیده و آگاهی را ندیده گرفتیم و نور خدا را به جا نیاوردیم.
افسوس که در گردابی گرفتار شدیم که به نظرمان بهشتی زیبا بود و در چاهی اسیر شدیم که به چشم مان دالان بهشت.
افسوس که بر این باور بودیم که وقت برای توبه بسیار است و توبه کردن ساده.
افسوس که دل به خاک بستیم، در حالی که از یاد بردیم، خاکیان را برای افلاک آفریدند.
افسوس و صد افسوس که از دست رفت، فرصت های بهروزی و پیروزی و همه امید ما، به رمضانی دیگر است، ماهی که بیش از ما، منتظر است از راه فرا رسد تا دست ما را بگیرد و سوی آسمان کشد.
  نوشته شده به خط بیابانی تشنه باران
|